ذبيح الله صفا
907
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
گفت كه چندانكه نظر مىكنم * هيچ شكى نيست كه ليلى منم صورت من بين شده معنىّ او * من همه عكسى ز تجلّى او هستى من هستى او آمده * مستى من مستى او آمده من همه او گشته و او گشته من * تن همه جان گشته و جان گشته تن بلبل شوريدهء فريادخوان * صورت خود ديد در آب روان گفت گر اين صورت دلجوى ماست * چيست كه آن آينهء روى ماست جام نگر گونهء مُل يافته * باد صبا نكهت گُل يافته كوكبهء عشق چو گردد روان * دبدبهء حُسن فتد در جهان حُسن چو از پرده برآرد خروش * زمزمهء عشق رساند به گوش پردهء عشّاق نوايى خوشست * آه و سرشك آب و هوايى خوشست آنكه براين دَرْ جَرَسى مىزند * از دَمِ خواجو نفسى مىزند ( از روضة الانوار ) * * خوشا سرفرازان كوتاه دست * بزرگانِ خُرد و بُلندانِ پست مقيمان سيّاح و مردانِ راه * گدايانِ عامى و خاصانِ شاه سلاطين نشانانِ خلوتنشين * اقاليم گيرانِ عُزلت گُزين كواكب شناسانِ بُرجِ امَل * جواهرفروشانِ دُرجِ ازَل صبوحىكشانِ شراب الَست * اميرانِ مأمور و هُشيارِ مست همه نامدارانِ گُم كرده نام * همه كامرانانِ ناديده كام همه بختيارانِ بىتخت و رخت * همه تاجدارانِ بىتاج و تخت همه غايب و چون جهان در نظر * همه ساكن و چون زمان برگذر نخورده مى و سرگران از شراب * درون كرده معمور و بيرون خراب نهاده قدم بر سر جان و جسم * كشيده خط نفى در حرف اسم